ای عزیزان بعد مرگم شیون و زاری چرا گریه بی حاصل و بانگ عزاداری چرا من که در جمع شما بیگانه بودم تا کنون این زمان از بهر این بیگانه غمخواری چرا یک برگ خشک از گلستان جهان کس نداد گل فشانی بر مزارم از ریاکاری چرا شیوهی مرده پرستی تا به کی آیین ماست این همه از زندگانی دور و بی زاری چرا
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزدآن کس که دلی دارد آراسته معنیگر سیل عقاب آید شوریده نیندیشدآخر نه منم تنها در بادیه سودابی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلتفضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانیتا دل به تو پیوستم راه همه دربستمسعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزدگر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزدور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزدعشق لب شیرینت بس شور برانگیزدبیمایه زبون باشد هر چند که بستیزدقدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزدجایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزدور روی بگردانی در دامنت آویزد
من میدونم قصه ما تموم میشه تو این شبا من میدونم اشکای ما میچکه روی گونه ها من میدونم که نامه هات دیگه تکرار نمیشن پرسه زدن تو کوچه ها قصه ی دیدار نمیشن من و تو در حسرت دیدار هم سوختیم و ساختیم من و تو در وصف هم با خاطرات قافیه باختیم